خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب

ن : عاصی ت : چهارشنبه 11 مرداد 1396 ز : 13:33

مسخره است، تقریبا این رویا را فراموش کرده بودم. به خودم قبولاندم که نمیشود، که دیگر دیر شده، که بهارما گذشته شاید... یکباره بابا بیاید بگوید این روزنامه را ببین و افروز توی روزنانه باشد، که آشنایی ماشینش را به قیمت خوب پیشنهاد کند، که دوباره دلشوره بگیرم، که حالت تهوع دست از سرم بر ندارد، که دیشب تا صبح نخوابم و آخر سر بروم به افروز دایرکت بدهم و بگویم یادم نیست چی شد ولی خب ببخش و او هیچ جوابی ندهد، سنگ روی یخم کند...

.

هنوز کم دارم و هیچ راه دیگری به ذهنم نمیرسد...

.

ارزیابی را به خوبی پشت سر گذاشتم، یکی از بهترین ارزیابی های زندگیم بود، هوراااا...

.

هفته ی پیش امیر را دیدم، رفیق 13_14ساله م را، این هفته فرهاد را راهی کردم غربت، رفیق 2ساله م را... میبینی پسر؟ زندگی افتاده روی دور ناخوشی هایش...

.

.

.

برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 13:09

صفحه بندی