خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



این روزها تمام تلاشم را میکنم زیر بار حرف زور نروم و با کمترین خسارت بحث های کاری را ختم کنم

خیلی سخت است...

حداقل برای من که عادت داشته م وقتی عصبانی میشوم در و دیوار را به هم بدوزم و با خشونت هرچه بادا باد طور چشم هایم را ببندم و دهانم را باز کنم!

مثل امروز صبح که اصرار داشت رویه ی جدید برای کاری تعریف کند که قبلا خیلی ساده تر انجام میشد

گفتم زمانبر است و لزومی ندارد اینهمه انرژی برایش صرف کنم! از او اصرار و از من زیر بار نرفتن

تا جاییکه بالاخره گفتمک قبلا از این روش استفاده میکردی؟ گفت بله! گفتم خب پس کارها عوض! شما این کار من را با این روشی که خودت اصرار داری انجام بده من هم کار شمارا انجام میدهم. در کمتر از چند لحظه بحث خاتمه پیدا کرد! فقط کمی دلخور شد و این دلخوری را با خاموش کردن سیستم گرمایشی نشان داد!

.

دی ماه امسال با سفر دو دوست خوب آغاز میشود

هر دو از ایران میروند... هر دو برای مدت نامعلومی... شاید برای همیشه... هر دو خیلی دوستداشتنی و مهربان بودند... 

عجب دی ماهی بشود امسال...

.

یاسی را دیدم، کتابها و CD های زبانش را داد به من... گفت حالا که دارد از ایران میرود دیگر بهشان احتیاج ندارد و برای من خیلی خوب شد!

خیلی ذوق زده شدم وقتی بین کتابهایش یک رمان هم پیدا کردم

دیروز توی تاکسی و مترو خواندمش... حس کتاب کاغذی بعد از مدتها خیلی خوب بود

.

هنوز هم نمیفهمم چرا مردم کسی با ظاهری متفاوت از استاندارد مغز خودشان میبینند مدت طولانی بهش زل میزنند!

حالا یکنفر موهایش را سبز کرده یا پیرسینگ ابرو و لب دارد! چرا توی مترو و تاکسی و خیابان جوری به او زل میزنید انگار از مریخ آمده؟

او هم آدمی است که بر خلاف کلیشه های فرو شده توی مغز های جهان سومی مان ظاهرش را خودش انتخاب کرده است! خوش به حالش که شجاعتش را دارد و از ترس نگاه های زشت دیگران خودش را مجاب نمیکند معمولی باشد

.

آدم وقتی زندگی خصوصیش را به هر نحوی و به هر اندازه ای در فضای مجازی و حقیقی منتشر کند قطعا مسائلی پیش خواهد آمد و افرادی توی زندگیش دخالت میکنند یا آنرا قضاوت میکنند یا سعی در خراب کردنش میکنند. این چیزی است که از روز اول هم میدانستم... 

.

فقط یک جمله میگوید دلش موتزارلا میخواهد! بسیج میشویم یک غذای موتزرالا دار پیدا کنیم برای شام امشب!

.

دوست قدیمی ش را دیدم و به هم معرفی شدیم. دوست دوران دانشگاهش را... دختری به غایت دوستداشتنی بود

استرس داشتم قبل از دیدنش اما با همان سلام و علیک اولیه همه ش دود شد رفت هوا

چشمهای مهربان و لبخند زیبا

زنی قد بلند و زیبا و شدیدا شیک پوش... اصیل و تحصیلکرده... چی بهتر از این؟!

.

بالاخره خریدیمش ولی حتی هنوز فرصت نکرده ایم بسته بندی ش را باز کنیم

دلش نیامده بدون من بازش کند من هم این چند روز گرفتار بوده م

خیلی توی دلم قیلی ویلی میرود!

.

دیروز نزدیکهای ظهر حس کردم کمرم خیلی درد میکند

از آنجاییکه نه باردارم نه پر.یود بودم سریعا دمای بدنم را چک کردم! تب داشتم

خیلی وقت بود این طور تب نکرده بودم

سینوسهایم توی آن چند روز سرمای شدید ملتهب شده بودند اما اینکه اینطور باعث تب کردنم بشوند کمی عجیب بود...

دو ساعتی هی آب زدم به صورت و دستهایم (امکان پاشویه کردن را نداشتم سر کار) تا تبم پایین آمد

عصر قرار بود برویم کافه دسته جمعی الکلاسیکو ببینیم

واقعا که این فوتبال دیدنهای دسته جمعی و کل کل هایش سوای یکی دوتا حاشیه ی همیشگی ش خیلی جذاب و دلچسب است.

.

جالب است که هربار مسیج میدهد بلاکش میکنم. اکانتش را پاک میکند و یک اکانت جدید میسازد و بازهم مسیج میدهد

من نمیفهمم این موجود چرا انقدر سبک مغز و بی عار است؟

.

.

.


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

صفحه بندی