یادم نمی آید حتی آن جوانی هایم کلاس ساعت 7.30 صبح را رفته باشم. یعنی تا آنجا که میشد زودتر از 9 نمیرفتم دانشگاه!
حالا که دیگر زنی هستم درآستانه ی فصلی سرد!!! چه توقعی از من دارید؟!
اما این ترم از شانس زیبایم یک روز وسط هفته باید راس 7.30 دانشگاه باشم و اتفاقا استادی دارم که خیلی خوش اخلاق است اما روی تاخیر و غیبت و این چیزها سختگیر! یعنی وقتی اسم غیبت بیش از حد مجاز یا مساعدت در تاخیر را بیاوری انگار که مار نیشش زده باشد سرخ میشود و فشار خونش بالا میرود! واقعا هم رحمی ندارد! میشناسمش! درس دیگری قبل تر ها با او گذرانده م!
.
کلاسم نیمه ی وقتش تمام شد. دیدم به وقت اداری میرسم. برگشتم اداره مان
دیروز توی خبرها خوانده بودم دختری توی ایستگاه مترو شادمان به علت فشار جمعیت از خط زرد لبه ی سکو عبور کرده و سرش با قطار برخورد کرده و فوت شده.
هی توی سرم میچرخد... دختری جوان... ایستگاه شادمان... ازدحام جمعیت...
یاد هر باری می افتم که برای رفتن به خانه ی "ن" ایستگاه شادمان پیاده شده م
یاد هرباری که برای رفتن به کافه یا دانشگاه ایستگاه بهشتی مجبور به تعویض خط شده م و هربار مجبور بودم آدمهاییکه بی اعتنا به قانون اول سوارها پیاده شوند بعد شما سوار شوید راه خروج را بسته اند را هل بدهم و خارج بشوم
یاد فشار ها و زوری چپاندنها توی واگن... یاد دعواها و درگیری های لفظی و فیزیکی واگن خانم ها...
دختری جوان... یعنی چند ساله بوده؟ یعنی چند نفر منتظرش بودند که دیشب صحیح و سالم برگرد خانه؟ همسر داشته؟ بچه چی؟ آخ مادرش...
بغض میکنم... ولوم موسیقی نسبتا خشنم را بالا میبرم تا حواسم پرت بشود... بغضم را به زور فرو میدهم...
خانمی با چشمهای خیلی روشن می آید به سمتم
تمام مدت حواسم هست از خط زرد عبور نکنم
زن سوال میپرسد. موزیک را قطع میکنم. عذرخواهی میکند و با لبخند حسابی برایش توضیح میدهم
قطار میرسد... سوار میشویم... بازهم فشار و هل دادن و درگیری...
.
میرسم اداره... حالم خوب نیست... بینی م کیپ و صدایم مسخره شده است
تلفن زنگ میزند. زنی با لهجه ی خارجی پشت خط درخواستی دارد و میگوید تمام داخلی های اداره را گرفته و کسی جوابش را نداده. حرفهاش را یادداشت میکنم و به او قول میدهم به مسئول مربوطه اعلام کنم. خیلی تشکر میکند و من شرمنده میشوم... شرمنده ی اینکه کسی جوابش را نداده... شرمنده ی اینکه هیچکداممان کارمان را درست انجام نمیدهیم...
یاد دیروز عصر می افتم... با عجله از اداره زده بودم بیرون تا به جلسه ای کاری که با دونفر از بچه ها داشتیم برسم.
یکهو هوا خیلی سرد شده بود و لباسم کافی نبود... قدمهایم را تند کرده بودم زودتر برسم به مترو... هرچند هوایش بوی گندی میدهد ولی خب حداقل گرمتر است!
در یک لحظه با توریستی چشم توی چشم شدم که سعی داشت از مردم کمک بخواهد... استیصال و سردرگمی را توی چشمهایش دیدم... ولی با عجله به مسیرم ادامه دادم. چند قدم که گذشت وجدانم و کنجکاوی بیش از حدم فرمان بدنم را چرخاند و برگشتم به سمتش.
پرسیدم میتوانم کمکش کنم؟ گفت گرسنه است و وقتی با دست به مردم غذا خوردن را نشان داده با او بد برخورد کرده اند. لبخند زدم که آنها فکر کرده اند تو داری گدایی میکنی و صدقه میخواهی! متعجب نگاهم کرد! پرسیدم غذای اصیل ایرانی میخواهی یا پیتزا یا ساندویچ؟ گفت غذای ایرانی را ترجیح میدهد... بردمش به یک رستوران سلف سرویس غذای ایرانی که چند قدم جلوتر بود. یک یک غذاها را برایش نام بردم و تا جاییکه بلد بودم مواد تشکیل دهنده ش را توضیح دادم. پرسیدم حساسیتی دارد یا نه؟ گفت نه! خودش سوپ و کشک بادمجان را انتخاب کرد... بردمش پای صندوق و برایش حساب کردم. چه میشود کرد شاید ببینند خارجی است سرش را کلاه بگذارند... غذایش را توی سینی تحویلش میدهم و با یک لبخند و آرزوی موفقیت از هم جدا میشویم! نه اسمش را پرسیدم نه کشورش را! فقط هی خجالت کشیدم...
چقدر صنعت توریسم ما ضعیف است... چقدر زبان مردممان ضعیف است... خیلی ها شاید هزاران بار بهتر و بیشتر از من انگلیسی محاوره ای را بدانند ولی مثل همان قدیم تر های من که حتی سر کلاس پیش استاد زبان هم الکن میشدم و دستهایم عرق میکرد و نفسم تنگ میشد اعتماد بنفس حرف زدن با یک توریست موطلایی چشم آبی را نداشته باشند...
.
جلسه ی خوبی داشتیم... یک کار جدید را استارت زده ایم... خیلی به این کار خوشبینم...
امیدوارم نتیجه بدهد و یک روز بیایم بنویسم بالاخره دارم کار رویایی م را انجام میدهم...
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان