خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



گوشی موبایلم باز دارد بازی در می آورد. میدانم از غر زدنهایم سر موبایل خسته شده اید ولی خب در حال حاضر با این بی پولی ها خراب شدن گوشی دغدغه ی کمی نیست

آنهم ما آدمهاییکه زندگیمان بدجور گره خورده به این هوشمندان بیهوش و سرد و مسخره!

.

انقدر اتفاقات زیادی افتاده که نمیدانم کدامشان را بنویسم

از اینکه شنبه شب با وجود حالت سرماخوردگی خودم را به زور بردم استخر و آن وسط ها نفس کم آوردم و داشتم خفه میشدم و حسابی تکان خوردم و فکر کردم چقدر مردنم آسون شده با این ریه ی خراب و ...

از اینکه برای مهمانی روز جمعه م حسابی برنامه ریخته بودم ولی خب چه فایده که هیچکدام باب میلم انجام نشد و من نه از سر ناراحتی و دلچرکینی بلکه از سر ضعف و بدحالی رفتم روی تخت خوابیدم و مهمانها خودشان نوشیدند و کباب درست کردند و غذا خوردند و ظرفهایش را هم شستند و خانه را مثل دسته گل جمع کردند و رفتند! البته که او خیلی زحمت کشید ولی مهمانها هم کم نگذاشتند! دمشان گرم!

من هم عوض حرص خوردن یا ابراز ناراحتی رفتم دراز کشیدم و برای ناهار آمدم و باز استراحت!

از اینکه به علت استفاده از کفش های کتانی جنس خوب مدتی بود که زانو درد نداشتم ولی حالا که مدتی است کتانی ها رفته اند برای تعمیر مختصر نخی که از یک جاییش آویزان شده بود و شاید اصلا ارزشش را نداشت اینهمه روز بی کتانی بمانم دوباره زانو دردم برگشته و امانم را شبها وقت خواب میگیرد!

.

دور همی های ساده و خودمانی خیلی خوبند! آدم میرسد معاشرت کند! مجبور نیست لباس سخت بپوشد یا رفتار خاصی داشته باشد!

مثلا با "ن" هماهنگ میکنم و میروم دنبالش از سر کارمان میرویم لازانیا و پنیر و مخلفات میخرم میرویم خانه شان سریال میبینیم و استراحت میکنیم و شب می ایستیم به درست کردن لازانیا و برحسب اتفاق خوشمزه ترین لازانیای تاریخ از آب در می آید!

.

پپسی بزرگ شده است. به سن جفتگیری رسیده و من هیچ گربه ی نر درستی را سراغ ندارم که دخترم را عروس کنم. میترسم برود با گربه های کوچه خیابان جفت بگیرد. طفلکم خیلی اذیت میشود... نمیدانم چه کنم...

.

قدم به قدم به عروسک نزدیک میشوم. از روکش صندلی ها تا برچسب گوشه ی پایین شیشه ی عقب همه چیزش را تصمیم گرفته م چه باشد و چه طور!

همین روزهاست که یکی از خوشحال ترین پست های عمرم را بنویسم!

.

برادرم، ته تغاری خانه مان، عزیز دردانه ی جان جانیمان هم دانشگاه در رشته ی دلخواهش قبول شد. دیروز ثبت نام کرد

دیشب رفتم خانه و شیرین ترین شیرینی زبان دنیا را که خودش خریده بود خوردم!

سرو چمان من وارد مرحله ی جدید زندگی ش شد.

برایش خوشحالم که خوشحال است

دو جای مختلف کار میکند

هنوز از حقوق آنچنانی خبری نیست! اما برای اینکه اینهمه جنم و اشتیاق درش میبینم خوشحالم

اینهمه مسئولیت پذیری در همنسلهایش بینظیر است!

.

بدجور دلم مسافرت میخواهد ولی متاسفانه انگار در این تعطیلات پیش رو امکانش نیست

عیبی ندارد

به زودی یک سفر میرویم

شمال من را صدا میزند!

میشنومش

.

.

.



برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

صفحه بندی