مهمانی را رفتیم. خیلی خوش گذشت.
به وضوح این اواخر کیفیت زندگی م بالا رفته است. کیفیت روابط، خوشی هایم و تفریحاتم
این وسط یکی دو مورد ناراحت کننده هم پیش بیاید اهمیتی ندارد ها؟!
.
او معمولا ریش دارد. آن اوایل بخاطر من ریش گذاشت و کم کم خودش انقدر خوشش آمد که تا مجبورش نکنم ریش هایش را اصلاح نمیکند.
هربار که ریش هایش را میزند مثل یک پسر بچه ی معصوم میشود!
خب اغلب هم این اتفاق برای مهمانی ها و عروسی ها و اینها می افتد!
بعد تمام مدت دارد لبخند های کشدار میزند و از ته دل میخندد و میرقصد!
آنوقت در مهمانی پنجشنبه شب یکنفر پرسیده بود: عاصی از او بزرگتر است؟!
این را که به من گفتند دنیا روی سرم خراب شد
بعد خودم مانده م حیران که چرا باید همچین چیزی ناراحتم کند؟!
اصلا گیریم که از بیرون اینطور به نظر بیاییم
گیریم که اصلا اینطور باشد
چه فرقی میکند؟
چه تاثیری روی کیفیت زندگی ما دارد؟!
همه چیز را تئوری بلدم ها اما در عمل از دیروز نشسته م برای این مسئله غصه میخورم...
.
موهایم را طوسی خاکستری کرده م.
خودم خیلی خوشم می آید!
بعد یک مانتوی آبی روشن و شلوار پارچه ای خاکستری روشن هم پوشیده م.
صبح به محض رسیده به اداره دو سه نفری دیدنم و تبریک گفتند و طبق معمول چند تایی هم متلک انداختند که چه خبر است و تیپ زده ای و فلان!
رفتم طبقه ی پایین قهوه درست کنم و موقع برگشتن توی پله ها چنان خوردم زمین که هنوز ساق پایم تیر میکشد!
اینهم از صبح شنبه ی ما!!
.
شب عید موهایم را صورتی کردم!
از سن و سالم که خجالت نمیکشم هیچ از اداره هم نمیترسم!!
بعد این گوشی ما یک خاصیتی هم دارد که اگر دکمه ی کم کردن صدایش را همینطور بیخودی چند ثانیه نگه داری یکباره با وجود خاموش بودن و قفل بودن صفحه از شما یک سلفی می اندازد.
فردای روزی که موهایم را صورتی کرده بودم با هم داشتیم از محل کار برمیگشتیم که او پیاده شد نردبان بخرد!
من هم گوشی توی دستم بود و از پنجره نگاهش میکردم که میرفت
ناخودآگاه دکمه ی کم کردن صدا را نگه داشته بودم.
و با صدای شاتر گوشی به خودم آمدم!
آن عکس نیم رخ با موهای صورتی خیره به افق های دوردست زیباترین عکسم بود!!!
خیلی دوستش داشتم
خیلی ها
یکبار هم برای تلگرامم انتخابش کردم که بعد از مدتی هم پاکش کردم
حالا امروز فهمیدم که قاطی عکسهایی که به واسطه ی سوختن گوشی و تعویض مین برد از دستم رفته بوده
و جالب اینکه هیچ کس ندارتش
نه او نه مامانم نه خواهرم نه هیچ کس
چقدر از صبح سوخته باشم خوب است؟!!
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان