فرض کنید مدت طولانی با افرادی هم سفره شده اید
به این صورت که بعضی مواقع صبحانه و ناهار را با هم میخورید. یکنفر مسئول خرید مواد اولیه است و یکنفر هر روز نان میخرد
دو نفر دیگر مسئول پخت و پز هستند و شما هم هربار با آنها همسفره شده اید ظرفهارا شسته اید و میز را جمع کرده اید
در نهایت انتهای هر ماه بر اساس تعداد روزهایی که با آنها غذا خوردید یک فاکتور میگذارند جلوی شما و شما با کمال میل پرداخت میکنید
این خیلی خوب است زیر از خوردن غذاهای نیمه آماده یا غذاهای مضر جلوگیری شده است و غذایی تازه و سالم صرف کرده اید
تنها دو مشکل وجود دارد
یکی اینکه یکی از آن همسفره ها کمی و دیگری بسیار هرزه هستند! و شما خوب میدانید دارند هرزگی میکنند و با چه کسانی در اداره تان رابطه های آنچنانی دارند و انقدر زیاده روی کرده اند که حالا خیلی های دیگر هم میدانند و اسمشان کم و بیش افتاده است سر زبانها... خب تحمل کردن جوی که دونفر در آن با این خصوصیات حضور داشته باشند مطمئنا خیلی هم آسان نیست ولی کارد بخورد به این شکم که نمیتوان از خیر صبحانه های گرم و خوشمزه گذشت!
مشکل دیگر اعتیاد این همسفرگان نه چندان عزیز به مصرف نمک است درحالیکه شما مشکلات زیادی با سدیم دارید و بدنتان در دفع سدیم دچار اشکالاتی میشود و شما ورم میکنید و حالتان هم بد میشود
بارها از این افراد خواهش کرده اید که به تمام غذا نمک نزنند! و آن بخشی از غذا و خوراک را که میکشند توی ظرف خودشان نمک بزنند تا شما دچار مشکل نشوید
این یک خواهش بوده است و از آنجاییکه شما 4سال در این اداره بوده اید و حدودا 9ماه هم هم اتاقی این افراد فکر نمیکنم رعایت این مسئله چیز سخت و غیرممکنی باشد! تازه درجاییکه خودشان هم فشار خون بالا دارند و طبق چک آپ سالیانه، پزشک معتمد اداره به تک تکشان محدودیت مصرف نمک داده است!
اما نمیدانی این تکان دادم مچ دست به منظور پاشیدن نمک روی خوراکی ها چه لذت ج.س.می/ج.ن.سی ای دارد که نمیتوانند ازش دست بکشند...
این اواخر حس کرده ای که گاهی اصلا برای صرف غذا صدایت نمیزنند
یکی دوبار پیش آمده که از قبل سپرده ای لطفا اگر خواستید نهار تهیه کنید من را هم خبر کنید امروز چیزی برای خوردن ندارم و آنها بدون اطلاع دادن به تو نهارشان را سفارش داده اند و خورده اند و تو آمده ای اتفاقی دیدی که بله! نامحرم بوده ای!
تمام اینها در جایی بررسی میشود که شما حتی یک ریال بدهی مالی به این افراد نداری و همیشه سهم خودت را پرداخت کرده ای!
.
چند هفته پیش صبح بسیار گرسنه بودم. شب قبلش شام نخورده بودم و خودم پیشنهاد نیمرو دادم و خواستم درست کردنش را هم متقبل شوم که خودشان مانع شدند
کمی بعد تماس گرفتند که بیا برای صرف صبحانه و به محض رسیدن دیدم همان هرزه ی لجاره ی بد ادا _ که اگر حمل اسلحه در این مملکت آزاد بود او اولین کسی بود که کله ی پوکش را میترکاندم _ نمکدان به دست دارد روی کل ماهیتابه ی تخم مرغ ها نمک میپاشد
با چشم های از حدقه بیرون زده گفتم: خانم جان روی همه ش نمک زدی؟ از دیدنم شوکه شد و انگشت اشاره اش را به دندان گرفت و همان عشوه ی شتری چندش آورش را اجرا کرد و با صدایی بچه گانه که به خیال خودش دل مردها را میبرد جوابم را داد که:هاها! نه بابا! اینجاشو نزدم!
دیگر دیدم دارد به شعورم توهین میشود گفتم: خانم کور که نیستم! دیدم. من از شما خواهش کرده بودم برای سلامتی خودتان و من اینهمه نمک نزنید... انقدر سخت است بغیر از خودتان به آدم دیگری هم اهمیت بدهید؟ بازهم با همان لحن بچه گانه و لوس گفت: ببخشید، آخه میدونی عادتم شده نمیتونم ترک کنم
فقط یک باشه گفتم و از اتاق خارج شدم و خیلی آرام در را پشت سرم بستم
از آن روز دیگر پیش آنها نرفته ام و اصلا چندان دیداری هم با ایشان و دیگر اعضای نامحترم تیم صبحانه نداشتم!
اما جالب است این دو روز اخیر که اتفاقی در آبدارخانه چشم توی چشم شدیم و سلامش کرده م جوری برایم پشت چشم نازک کرده و با سردی جوابم را داده انگار که من برنامه را خراب کردم و ایشان را از نعمت دستمالی شدن توسط مردان تیم صبحانه و لاس خشکه ها و صبحانه ها محروم کردم! درحالیکه برنامه شان به قوت خود حتی قوی تر از قبل باقی است! چون دیگر عاصی ای نیست که گاهی تذکری بدهد یا چشم غره ای برود و یا از حرکات جلف و سبک و هرزه بازیهایشان تعجب بکند!!
.
از بدترین خصوصیاتی که آدمی میتواند داشته باشد که فارغ از جنسیت و میزان دوست داشتنش او را از روابطم حذف کنم توقع بیجا است!
اصلا بعضی ها مدلشان توقعی است
هرگز حالی از تو نمیپرسند ولی توقع دارند تو همیشه جویای احوالشان باشی
وقتی بعد از مدتی تماس میگیری میگویند:چه عجب! یادی از ما کردی؟! همان وقت است که آدم باید خیلی خودش را کنترل کند و نگوید: عجب به مرامت که! تو چرا یاد من نمیکنی؟!
یا مثلا خودشان تماما در حال گشت و گذار و تفریح و غیره هستند و هرگز تعارف خشک و خالی هم نمیزنند به تو اما تو باید هربار دستت را توی دماغت هم کردی یک تعارفی چیزی به آنها بزنی که بفرما شما هم دستت را بکن توی دماغ من! وگرنه ناراحت میشوند و دل کوچکشان میشکند!
این افراد فرساینده ترین و بیخودترین دوستهای روی زمینند
آدم باید از اینها فرار کند
جان و اعصابش را بردارد و فرار کند
چون حتی اگر شما لباس زیرت را هم در بیاوری و برایشان بفروشی و دستت را تا کتف توی عسل فرو کنی و توی دهانشان بگذاری بازهم طلبکارند و راضی نمیشوند و میگویند: چیز دیگری توقع داشته اند که حالا عیب نداره دیگه... دستت درد نکنه! (این قسمت با لحن کشدار و ناراحت!!)
بعد تو فشار خونت میرود بالا و هیچی هم نمیتوانی بگویی چون فکر میکنی دوست هستید و حالا او مریض است یا رابطه ی عشقی ش به مشکل خورده است یا مشکلات خانوادگی دارد یا هرچیزی و میگذرد و خوب میشود و غیره!
ولی زهی خیال باطل! او هرگز خوب نمیشود! او همیشه از توجه شما تغذیه میکند و هرگز ذره ای توجه و محبت به شما نمیدهد!
از من گیس سفید بپذیرید! جانتان را بردارید و فرار کنید
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان