به خیال خودم آش پخته بودم
مزه نکرده بودمش. نه موقع پخت نه وقت گذاشتن توی یخچال
فردایش که هردومان بردیم سر کار و خوردیمش او مسیج داد و تشکر کرد که خیلی خوشمزه بوده
خودم حتی نتوانستم بخورمش
دلم برای مظلومیتش سوخت. برای اینهمه مهربانی ش که دلم را نشکست بگوبید آشی که پختی قابل خوردن نبود
چقدر میتواند مهربان باشد؟
.
یک وقتهایی فکرم به شدت درگیر است و این جور مواقع دیگر غذاهایم قابل خوردن نیستند
خودم هم میفهمم که دارم مواد اولیه را حروم میکنم فقط
اما دست خودم نیست
پخت و پز آرامم میکند
.
با ناخن های بلند دست و پایم، با پوست بدون کبودی م، با خوابیدن بدون بدن دردم باید خداحافظی کنم!
بالاخره این یکی قورباغه را هم قورت دادم
.
یک اپلیکیشن است که هر جایی میروی حضورت را ثبت میکنی و نظرت را هم میتوانی بنویسی (اصطلاحا check in)
دیروز عصر که حال روحی م بی دلیل خوب نبود میدان نزدیک محل کارم چک این کردم و نوشتم عصر های بی حوصلگی
به محض ثبت موقعیت مکانی م مژده مسیج داد که اگر حالت خوب نیست بیا پیش من. فلان کافه هستم
از اینهمه سرعت عملش و اینکه اینطور هوایم را دارد بغضم گرفت
به خودم نهیب زدم : خره! رفیق داری عین شیر حواسش بهت هست. دیگه چه مرگته؟!
این را گفتم و حالم خوب شد و رفتم خانه مان!
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان