خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



خیلی ساده یک نیم روزعالی برایم تبدیل به فاجعه شد. شبش تا صبح تمام خاطرات تلخ بچگی مثل لوله ی فاضلابی که گرفته باشد و پس بزند، ریخت توی سرم

شب تا خود صبح زجه زدم... اشک ریختم و خودم را نفرین کردم

چرا باید اینطور میشد؟ چرا باید بعد از اینهمه سال تمرین اینطور نابودم میکرد؟

تمام شنبه م خراب شد

هیچ چیزی نمیفهمیدم.

نشسته بودم پشت میز کارم اما انگار غروب بارونی پاییز سال 77بود...

همانقدر گیج و یخ کرده و ترسیده بودم...

تمام سعیش را کرد حالم را خوب کند... موفق نشد

شب تمام وقت و انرژی ش را گذاشت تا بهم امید بدهد

من چی بودم؟ یه تیکه چوب خشک فاقد شعور آنالیز حرفهای خوب و قشنگش که فقط کاپشنش را توی خانه پوشیدم تا با بوی عطرش آرام بگیرم و نلرزم...

.

راستش واقعا توقع نداشتم از خودم که اینطور اذیت بشوم

ولی شدم

هنوز راه درازی دارم

هنوز آن دختربچه ی درونم عصبانی غمگین سرخورده و ترسو است

باید بیشتر برایش زحمت بکشم

بیشتر هوایش را داشته باشم

بیشتر مراقبش باشم

کمک میخواهد و جز من هیچ کس نمیتواند کمکش کند...

.

.

.


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: سه شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 17:31

صفحه بندی