خیلی ساده یک نیم روزعالی برایم تبدیل به فاجعه شد. شبش تا صبح تمام خاطرات تلخ بچگی مثل لوله ی فاضلابی که گرفته باشد و پس بزند، ریخت توی سرم
شب تا خود صبح زجه زدم... اشک ریختم و خودم را نفرین کردم
چرا باید اینطور میشد؟ چرا باید بعد از اینهمه سال تمرین اینطور نابودم میکرد؟
تمام شنبه م خراب شد
هیچ چیزی نمیفهمیدم.
نشسته بودم پشت میز کارم اما انگار غروب بارونی پاییز سال 77بود...
همانقدر گیج و یخ کرده و ترسیده بودم...
تمام سعیش را کرد حالم را خوب کند... موفق نشد
شب تمام وقت و انرژی ش را گذاشت تا بهم امید بدهد
من چی بودم؟ یه تیکه چوب خشک فاقد شعور آنالیز حرفهای خوب و قشنگش که فقط کاپشنش را توی خانه پوشیدم تا با بوی عطرش آرام بگیرم و نلرزم...
.
راستش واقعا توقع نداشتم از خودم که اینطور اذیت بشوم
ولی شدم
هنوز راه درازی دارم
هنوز آن دختربچه ی درونم عصبانی غمگین سرخورده و ترسو است
باید بیشتر برایش زحمت بکشم
بیشتر هوایش را داشته باشم
بیشتر مراقبش باشم
کمک میخواهد و جز من هیچ کس نمیتواند کمکش کند...
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان