کائنات لعنتی هر کار کرد به من بفهماند نباید بروم گوش ندادم!
بالاخره دیشب عده ای تروریست را فرستاد تا آنهمه آدم را شب سال نو به گلوله ببندند تا بالاخره از خر شیطان پیاده شوم و بگویم: تسلیم! باشد شماها راست میگویید! ناامن است! نمیروم!
.
دقیقا از کی عاشق خندیدنهایت شدم؟ اصلا فکر کنم از همان اول من عاشق خندیدنهایت بودم بعد کم کم فهمیدم چقدر چشمهای تو مهربان است و یکباره خودم را وسط معجزه ی دستانت پیدا کردم!
شاید هم همین خرگوشی خندیدن هایت که آن دندانهای نسبتا سفیدت _ که به اصرار من سفیدترشان هم کردی _ از بین انبوه موهای سیاه و مجعد صورتت دلبری میکنند دلیل عمده ی این باشد که در هر شرایطی دلم میخواهد بخندی
بعد میگویم نخند! تو بیشتر میخندی! میگویم زرمار! و تو قهقهه میزنی!
خیلی خوب است ها! تمام برنامه ریزی هایم بهم ریخت و من ماندم در مهمترین روز سال چه کنم و تو هی میخندی! حتی دلم نمی آید نیشگونت بگیرم.
کلافه شدم ولی پا به پایت میخندم!
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان