حالم خیلی بد بود
تمام مدت به خودم به خودش غر میزدم
واقعا ظلم بود
با آنهمه ذوق و شوق برنامه بچینم و بعد...
اصلا شما بگو
بعد از 15سال درست یکهفته مانده به برنامه ی هیجان انگیز من بزند واشر سرسیلندر ماشینمان بسوزد انصافانه* است؟
.
هرکار میکردم دلم خوب نمیشد
دلم میخواست فریاد بزنم
دلم میخواست یک چیزهایی را بشکنم ولی خب نه آدم فریاد زدنم نه چیز شکستن!
دلم میخواست گریه کنم و خب آرش را، آن زندانی اعتصاب غذایی را بهانه کردم و حسابی گریه کردم...
.
به ذهنم رسید که اگر جمعه را هم تنها خانه بمانم دیگر حتما دعوایم میشود و قطعا خل میشوم بسکه دلم گرفته است...
گوشی را گرفتم دستم و به دوست ترین ها پیغام دادم که جمعه ناهار بیایید تا دور هم آبگوشت بخوریم
آبگوشتم خوب از آب درآمد
اما دلم آنقدرها هم خوب نشد...
.
او این روزها بیشتر از من پژمرده است
من بیشتر خشم دارم و اوبیشتر افسوس
هیچکداممان هم به نتیجه ای نخواهیم رسید
ولی درست آن لحظه ای که میگوید نمیخواهم حتی یک دقیقه از بودنت را حرام کار دیگری جز دوست داشتنت بکنم یکهو دلم میشود یک گنجشک ترسیده که خودش را میکوبد به در و دیوار قفس...
یکهو حالم عوض میشود
درست مثل وقتی که برای دردهای ماهانه ت آن مسکن های لعنتی را بالا می اندازی و از آن جهنم دردناک خارج میشوی
حال بعد از خوردن مسکن خیلی خوب است اما چه فایده که چند ساعت بعد اثرش میرود و تو میمانی و همان جهنم دردناکت!
.
.
.
*انصافانه است از لحاظ ادبی ترکیب درستی نیست. میدانم. ولی تلفظش به وقت استیصال خیلی باب دلم شده. شما ببخشید
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان