خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



خیلی دلم میخواهد بنویسم

از اینکه بعد از اینهمه روز هنوز دوستانم برایم تولد میگیرند

از اینکه به راحتی سوپرایزم میکنند

از اینکه پنجشنبه شب با چشمهای پُف کرده از گریه رفتیم شام اولین حقوق دوستمان را در یکی از بهترین رستورانها خوردیم و وای که چقدر خوش گذشت

از اینکه هر لحظه هر روز هر ثانیه بیشتر مطمئن میشوم که از یک دوست داشتن ساده فراتر رفته ایم

اما

این وسط یک چیزی شبیه بغض، شبیه فریاد، شبیه بزرگ شدن تیروئید راه گلویم را بسته

انگار روز اول سرماخوردگی است

گلویم فشرده میشود

درد میکند

نفسم راحت بالا نمی آید

آنهمه آدم

آنهمه مرد

آنهمه جوان

این سکوت خبری دیوانه کننده و تکرار جملات بی هویت هر 5 دقیقه یکبار

مجری ای که برای اعلام حادثه ی منا غش کرد اینبار خیلی خونسرد از آوار شدن ساختمانی بر سر عده ای حرف میزند و جملات بی مزه ش را تکرار میکند

بارها دستم میرود یک چیزی پرت کنم توی شیشه ی تلویزیون

چقدر از تلویزیون متنفرم

حالا چه میشود؟

بیشتر از دو روز گذشته

اصلا کسی زنده مانده؟

خانواده هایشان چی؟

نفسم بالا نمی آید پسر

ظرفیتم برای غصه خوردن تکمیل شده

.

.

.


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 5:13

صفحه بندی