عصبانی م
از دست خودم که هنوز بلد نیستم پولهای اندکم را مدیریت کنم
از دست او که سر بزنگاه نداری و بیچارگی م لینکی میفرستد و من جوگیرترین را می اندازد به جان خودم و پس اندازم و وجدانم...
از این اداره ی کوفتی و این قرارداد غیر منصفانه و حقوق کمم
از اینکه هر کسی هرجایی دارد بیشتر از من حقوق میگیرد
از اینکه شهامتش را ندارم چاره ای برای این وضع پیدا کنم
.
همکارم با من حرف نمیزند
خب من هم دیگر حرفی ندارم با او بزنم
فقط یک خواهش کردم با لحنی عادی
انقدر پذیرشش سخت بود؟! که جواب سلام هم به زور بدهی؟! به جهنم!
.
از لذتهای بیکران زندگی اونجاس که شب خسته و کوفته و گرسنه برسی خونه و در حد خفگی ماکارونی پسر پز بخوری!
.
بعد از مدت های طولانی دیشب شیما را دیدم
چقدر خوش گذشت
برای من شیما از این جهت خیلی دوستداشتنی و خوب است که همیشه خودش است
خود خودش
نه به مُد کاری دارد نه به جو نه به حرف مردم نه به هیچی
هرجور دلش میخواهد رفتار میکند و این بهترین ویژگی شیماست
.
دوتا از دخترهایی که میشناسمشان به زودی وارد مرحله ی جدید زندگیشان میشوند
یکیشان با ذوق و شوق برایم تعریف کرده دیگری انگار از سر رفع تکلیف فقط خبر داده!
برای هردوشان از ته قلبم امیدوارم خوشبختی را سفت توی بغل بگیرند
خوشبختی حق همه ی دخترهاست
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان