سال91 که قرار شد به این واحد از اداره بیایم خیلی خوشحال بودم. چشمهایم برق میزد. فکر میکردم که این واحد تافته ی جدا بافته ای است که بناست خیلی بهتر از قبلی ها باشد. تقریبا از بدو ورود مشکلات بسیاری یکی یکی پیش آمد و وقتی خواستم از اینجا بروم خیلی دیر شده بود. آنها با درخواستم موافقت نکردند و تمام این سالها را با سختی هایش از سر گذراندم.
.
پارسال تابستان بقدری تحت تاثیر فشار محیط و سه نفر از همکاران و جو افتضاح اتاقمان بودم که بسیار افسرده شدم و حتی به خودکشی هم فکر میکردم
بارها و بارها صبح روی پل عابر دم خانه می ایستادم و از آن بالا به آسفالت نگاه میکردم و خودم را میدیدم که غرق خون کف اتوبان افتاده م
فکر میکردم که حاضرم بمیرم اما یک دقیقه توی اداره ای که از آن متنفر شده بودم نمانم
بعد دلم برای مادرم میسوخت
برای برادرم
برای او
حتی برای رفتگری که باید مغز متلاشی شده م را از روی آسفالت پاک میکرد
نمیدانم اگر او توی زندگی م نبود و با تمام وجود به غرغرهای بی پایانم گوش نمیداد و راهنماییم نمیکرد و یادم نمیداد کمی بیتفاوت باشم شاید واقعا همان تابستان سال قبل تمام شده بودم.
.
پارسال تمام پاییز و زمستان را در بخشی دیگر خیلی دورتر از این اداره سر کردم و شب عید برگشتم
هنوز آن عوامل متشنج کننده ی فضا و رفتار بدشان به قوت خود باقی بود
حاضر نشدم به اتاق قبلیم برگردم
گفتم یا اتاق دیگری به من بدهید یا نامه ای بزنید و در اختیار کارگزینی قرارم دهید
راضی شدند و تا مرداد ماه هم ماندم در اتاقی دیگر تا تک تک آن به ظاهر همکارانِ روانپریشم از این اداره منتقل شدند
من برگشتم به اتاق قبلی و به میز خودم!
.
همکار جدیدی برایم آمده بود که خب از 8سال قبل میشناختمش و حس خوبی نسبت به همکاریمان داشتم
دو ماه اول همه چیز عالی بود
در پوست خودم نمیگنجیدم
او از اینهمه تحول در محل کار من خیلی خوشحال بود و میگفت بعد از مدتها خوشحالی و رضایتت را میبینم
.
روابط با همکار جدید خوب بود تا اینکه از ماه سوم بهانه گیری هایش شروع شد
کم کم فهمیدم دوست دارد خودش توی این واحد تنها باشد. برایش مهم نیست که این حجم کار را تنهایی به دوش بکشد
فقط دوست دارد خودش رئیس خودش باشد
من درکش نمیکنم ولی هیچ به کار تیمی علاقه ای ندارد
از قبل ترها هم زمزمه های رفتن من به آن اداره ی جدیدمان بود ولی مدیر بزرگ مخالف بود و میگفت دوست دارم ایشان اینجا بماند و جلوی رفتنم مقاومت میکرد...
راستش من دلم با رفتن نیست
نه که تنوع طلبی م کم شده باشد (که کمی کم شده است!)
نه اینکه از چالش های اداره ی جدید ترسیده باشم (که راستش کمی ترسیدم!)
نه اینکه اینجا خیلی تحفه باشد (که اصلا نیست!)
اما تمام این سالها شرایط مزخرفی را تحمل کردم و حالا به آرامشی نسبی رسیدم باز باید پرت بشوم وسط کشمکش یک اداره ی جدید، رئیس جدید، همکاران جدید...
سوای از تمام این ها اداره ی فعلی خیلی دسترسی های خوبی دارد و با یک تاکسی خودم را از خانه به اداره میرساندم. به مترو نزدیک بود و اطرافش مراکز خرید بیشمار داشت...
اداره ی جدید جایی است در منطقه ای اکثرا مسکونی که در نزدیکی ش حتی سوپر مارکت هم نیست
مسیر تاکسی خورش افتضاح است و حداقل دو کورس تاکسی لازم است تا برسم اداره
من دلم با رفتن نیست
شاید پارسال تابستان برای این پیشنهاد انتقالی حاضر میشدم حتی آدم بکشم
اما حالا ... نه
.
از روزی که آمده روزشماری رفتن من را میکند
مدام انشاالله گویان منتظر خبر رسمی انتقال من است
چند روز پیش درد دلانه بهش گفتم که دوست ندارم بروم
گفت خوب است که میروی و خودت میمانی و خودت و رئیس خودت میشوی و بهت اتاقی میدهند و ال و بل...
توضیح دادم که چرا دلم با این رفتن نیست
کمی به ظاهر قانع شد
.
روز شنبه بشکن و بالا انداز آمد داخل اتاق که 22بهمن تو و عده ای دیگر منتقل میشوید
خوشحال بود
از خوشحالی اش ناراحت شدم اما چیزی نگفتم. سرم را انداختم پایین و مشغول کار شدم. انگار اصلا حرفی زده نشده است...
.
امروز جلسه ای در اداره ی جدید برگزار شده که در آن اسم من هم به عنوان عضو جدید آمده
از شنیدن این خبر چشمهایش برق زد و تمام دندانهایش از شدت بزرگی لبخند نمایان شد!
اختیارم را از دست دادم
گفتم خواهشا انقدر از رفتن من خوشحالی نکن
من نه، هر کس دیگری هم باشد از دیدن اینکه رفتنش تا این حد خوشحال کننده است بهش برمیخورد
آمد توجیه کند که برای خوت خوشحالم که خودش هم فهمید چند بار این مکالمه ی بیهوده را داشته ایم
بیخیال شد
قهر کرد
از اتاق رفت بیرون
من ماندم و کمی عذاب وجدان بابت از دست دادن اختیار کلامم و ترس از فرداهای نامعلوم...
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان