خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب


انقدر روزها زود میگذرند که متوجهشان نمیشوم... اینکه کی جمعه شد و کی دوباره شنبه...

کار زیاد هست... این چند روز یکی دوتا حاشیه ی ریز هم داشتیم که بالاخره چاشنی کار است اما خب گذشت و میگذرد و اصلا با همین بالا و پایین ها است که زندگی شکل میگیرد.

.

در یک قدمی خرید عروسک ایستاده م. یک امضا فاصله دارم با آن... اما نمیدانم چرا انقدر " نه " توی کار می آید!

.

شجاع شدم. انصراف دادم! حالا دارم در یک دانشگاه جدید رشته ی مورد علاقه م را میخوانم!

دارم میروم سمت آن خوابی که توی پست قبل گفتم دیدمش!

.

پپسی خانم از پیشمان رفت... دلم برایش یک ذره خواهد شد... عذاب وجدان بدی دارم... خودم را مقصر میدانم... باید زودتر میبردم بچه را عقیم میکردم... کوتاهی کردم... اهمیت ندادم.... حالا باید با جای خالی ش بسازم...

.

این روزها وقت نمیکنم لاک لب پر شده ی ناخن هایم را پاک کنم و به موهایم برسم و ابروهای بهم ریخته م را بسپارم به دست آرایشگر تا از این حجم بی ریختی م کم بکند! این روزها شلخته ترین عاصی ممکنم و اینطور است که تعجب میکنم وقتی خودم اصلا این عاصی را دوست ندارم چطور او مرا دوست دارد و حتی از این ظاهر بهم ریخته م تعریف هم میکند!

.

از دیروز اصرار کردم که فردا ماشین نبریم و من باید صبح خیلی زود بروم دانشگاه شما بخواب استراحت کن ... آخرش حرفش را به کرسی نشاند و با هم رفتیم. ماشین را بردم روبروی درب اصلی مجتمع دانشگاه پارک کردم. کنار بلوارعریض دانشکده تابلوی پارک مطلقا ممنوع زده اند اما همیشه میبینم که ماشینها آنجا پارک میکنند! حتی صبح از پسرکی که بعد از من آنجا پارک کرد پرسیدم که جریمه نمیکنند توی بلوار گفت نه بابا دو سال است اینجا میگذارم و مشکلی نیست!

رفتم کلاس و وقتی خوشحال و خندان داشتم برمیگشتم هرچقدر چشم چرخاندم دیدم ماشین را نمیبینم!

دزدگیر را میزدم و هیچ چراغی چشمک نمیزد!

لحظه ای دنیا روی سرم خراب شد... فکر کردم صبح خیلی خوابم می آمده و درب اتومبیل را قفل نکردم و جناب دزد عزیز هم از این فرصت استفاده کرده بچه ی ما را دزدیده و برده!

نشستم روی زمین.... حالم به شدت بد بود و داشتم فکر میکردم حالا چطور به او خبر بدهم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ چند نفس عمیق کشیدم و زنگ زدم و با صدای لرزون گفتم ماشینمونو بردن! منتظر بودم حداقل یک داد بزند... اما خونسرد تر از همیشه گفت فدای سرت. زنگ بزن 110 بیاید صورت جلسه سرقت را تنظیم کند! راستش از رفتارش شوکه شدم! در حد همان شوک اولیه ی سرقت!!

کمی نشستم و فکر کردم و مرور کردم که یاد آن تابلوی توقف ممنوع اول بلوار افتادم. از دکه ی کنار خیابان پرسیدم که ندیده امروز بیایند ماشینی را با جرثقیل ببرند؟ گفت چرا! 4ماشین را بردند! (آنجا حدودا 200 ماشین در سرتاسر بلوار پارک میکنند)

پیگیری کردم و پارکینگ را پیدا کردم. همان نزدیکی دانشگاه بود. رفتم و قبض را تحویل گرفتم و ظرف غذایم را از توی ماشین برداشتم و برگشتم اداره. ماشین ماند تا فردا صاحب سند برود برای ترخیصش...

حالا که 6ساعت از آن اتفاق گذشته است هنوز تمام تنم از استرس و اضطراب مچاله است. خسته م. انگار کوه کنده م. همه اش برای هیچ و پوچ... حالا هزینه های مالی ش بماند...

.

.

.


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 1:43

صفحه بندی