امروز انقدر تلخم انقدر سیاهم که مطمئنم تریاک در مقابلم شهد و شکر است
از صبح
نه اصلا از دیروز
حالا دیروز که خوب بود، خوش گذشت... مجردانه برای خودم کلی گشتم، فرانک را دیدم، عطی را دیدم بعد از مدتها، ولی یک جاهایی آن وسط ها چرا انقدر قلبم درد میکرد؟ چرا انقدر فشرده میشدم؟
امروز صبح دلم نمیخواست بیایم اداره. ده بار دستم رفت گوشی را بردارم و مسیج بدهم که حالم خوب نیست نمی آیم
اما باز خودم را جمع و جور کردم و با تاخیر 45دقیقه ای رساندم به این خراب شده
ولی کاش نمی آمدم
.
این روزها بیشتر از هر وقت دیگری توی 10سال گذشته خودم را سرزنش میکنم که وارد این شغل شدم
بیشتر از تمام 10سال گذشته حسرت روزهای خوب و قشنگ جوانی م را میخورم که توی این گداخانه تلف کردم
این روزها تلخ تر و ناامید تر از همیشه می آیم سر کار
این روزها که نه اما این شبها هر شب قبل از خواب آرزو میکنم شب آخرم باشد
این حرفها را یک آدم هورمون زده نمیزند ها
در صحت جسمی دارم مینویسمشان
.
تمام کثافت های ذهنی و عقده هایشان را با رفتار و گفتارشان خالی میکنند روی سرت
بعد توقع دارند تو حالت بد نشود
از ساعت 8صبح تا همین الآن هر 2دقیقه چشمهایم خیس میشود و بعد نفس های عمیق میکشم تا اشکهایم نریزند
دلم نمیخواهد این گلوله های متعفن و مریض از له شدنم لذت ببرند
بیشتر از 1لیترآب خورده م
شاید بتوانم بغضم را فرو بدهم
ولی خب موفق نشده ام هنوز
.
سر ظهر بود که بعد از 7-8 ماه با جواهر حرف زدم
عکسهایی از قسمتهای مختلف بدنش فرستاد
که زخم شده بودند
که کبود بودند
که دنده هایش شکسته بود
که دستش 16بخیه خورده بود
هنوز دستانم میلرزد
چطور یک موجود مذکر توانسته بود اینطور این دختر نازنین را شکنجه کند؟
چطور میخواسته او را با چاقو بکشد؟؟
دارم دیوانه میشوم
.
فشار خونم بالاست و ضربانم نامنظم
توی ذهنم مدام مرور میکنم که اگر دستم به آن موجود برسد چطور با ناخن و دندان تکه تکه ش میکنم
خیلی احساس عذاب وجدان میکنم.
چند بار آخر جواهر جوابم را سرد و سرسنگین داد و گفتم لابد از نظر او دوستیمان به انقضایش رسیده
مدت طولانی پیگیرش نشدم
یکی دوبار مسیج دادم که جواب نداد و حالا میدانم بستری بودن علتش بوده
من تنهایش گذاشتم
من جواهرم را که میدانستم چقدر بی پناه است تنها گذاشتم
و حالا باید ببینم روزی چند قرص رنگ وارنگ میخورد تا بتواند لرزش دستهایش را کنترل کند، بنشیند، غذا بخورد، بخوابد و نترسد
کاش من انقدر گند نزنم
کاش انقدر بد نیاورم
انقدر بیخاصیت نباشم
.
همیشه دیر میرسم
همیشه
به همه کس
به همه چیز
به همه کار
به او حتی
.
.
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان