خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



مانده بودیم در زیر زمین خانه ای که خیلی ترسناک بود مادرم همراهم بود و گیر افتاده بودیم. یکی از دوستهای قدیمی اینستاگرامیم آمد مارا نجات داد و از یک سوراخ ترسناکی ردمان کرد تا رسیدیم توی باغ اناری و پشت باغ اناری امامزاده یا مسجدی بود که صدای بلند اذان بلندگوهایش گوشمان را کر میکرد. توی باغ چند سگ بی خانمان بودند که آن دوستمان به آنها غذا داد. رفتیم سمت امامزاده و کنارش سالن غذاخوری ای بود که میز و صندلی هایش فلزی بود و چیدمانش به دهه 60 و اوایل 70 میخورد. سالن غذا خوری پر از پیرمرد هایی بود که دونفرشان از زانو به پایین پا نداشتند. آنها از این دوست اینستاگرامی من خیلی تعریف میکردند و میگفتند چقدر پسر خوبی است و چقدر کمکشان میکند.

بعد دوست زنگ زد به او!  او آمد و من و مادر را از آنجا برد و از دوست تشکر کرد که مراقبمان بوده.

دوست وقت رفتن یک کیسه ی بزرگ انار داد دستمان. یک انار باز کردم  و مشغول خوردن شدم... خوشمزه بود... خیلی...

انار پرید توی گلویم و با سرفه از خواب پریدم!

.

برای دوست خوابم را گفتم و در کمال تعجب تمام جاهایی که توی خواب دیده بودم وجود دارند اما در منطقه ای از طهران هستند که من تا به حال نرفته ام!

.

هر دومان از دیدن همچین خوابی متعجب بودیم

.

امسال هم اسممان جزو برنده ها نبود. نه من نه او! امسال هم ماندنی هستیم!

.

سه روز است شروع کرده ام آلمانی بخوانم. عجب زبان سختی است و یاد گرفتنش لذت دارد!

.

4ماه محل کارم خیلی بهشتی بود! خیلی خوب و آرام و همه چیز انگار سر جای خودش بود! حالا چند روز است شرایط از خوب و عالی دارد به معمولی رو به بد افول میکند

نمیدانم چقدر دیگر میتوانم تحمل کنم! باید تحمل کنم؟ نمیدانم...

.

.

.

پ.ن: فنجون خیلی باهات موافقم!


برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: دوشنبه 1 خرداد 1396 ساعت: 21:46

صفحه بندی