گوشی را نگاه کردم و دیدم تماس از دست رفته دارم
از مژده
دلم شور می افتد
زنگ میزنم
جواب نمیدهد
می افتم توی جوب!
دست و پای چپم به لبه ی جوب میخورد و حسابی دردم می آید
اما فکرم آنجاست که چرا مژده جوابم را نداده؟
با همان حال مینشینم پشت فرمان و برمیگردم خانه
امروز بعد از مدتها او زودتر از من رسیده خانه
.
سریال جدیدی را شروع کرده ایم با هم ببینیم
برخلاف آن قبلی که موضوعش پلیسی بود اینیکی اجتماعی است
خیلی مبتذل و کثیف است و گاهی دلم میخواهد از حجم بی بند و باری آدم های توی داستان بالا بیاورم
اما لذت کنار هم سریال دیدن همه چیز را خنثی میکند!
.
حالم خوش نیست.
لم داده م روی مبلهای راحت و قشنگ جدیدمان.
برایم چای و هل دم کرده و لیوانی میریزد و می آورد. سرم را میبوسد و برمیگردد آشپزخانه...
از یک کانال ناشناس روسی تلویزیونهای بیگانه اپرا و کر گوش میکنم و سرم توی گوشی است
بوی پیاز داغ بلند میشود
برای هردومان شام میپزد
همان لحظه که دارم به بدن نیمه برهنه ش که رقصان توی کادر دیدم قرار میگیرد و باز ناپدید میشود با لذت نگاه میکنم خوشبخت ترین زن زمینم...
.
.
.
علیرضا قاسمی ممنونم از پیغام خصوصی دلگرم کننده ت!
.
برچسب:
نویسنده: یلدا اسدیان