خرید بک لینک

درباره سایت

حرف های درِ گوشی

امکانات وب



هفته ی پیش بالاخره حقوقمان را ریخته بودند و آخر وقت خوشحال و خندان آمدم پای خودپرداز تا برای مختصر خرید های خانه پول بگیرم

متوجه مکالمات آقای حراست با نگهبان شدم

یکی از تهوع آور ترین مکالماتی بود که میتوانستم تصورش را بکنم

مردک بی مایه میگفت حاضر بودم زنم یک چشم و یک دست و یک پا نداشت و ترشیده!!! بود اما پدر ثروتمندی داشت!

خودم را زدم به نشنیدن اما آنها هی بلندتر و بلندتر حرف زدن تا جاییکه مرا مخاطب قرار داد و پرسید خداییش بد میگم؟

با تمام خشمی که توی وجودم جمع شده بود دندانهایم را روی هم فشار دادم که فریاد نزنم و گفتم :من بنا رو بر این میذارم که دارین شوخی میکنین! هرچند که شوخیشم زشته...

وقیحانه گفت نه جدی میگم! گفتم پولدار بود برای اینکه در محیط و شرایط بهتری بزرگ شده باشه یا اینکه بیاید به شما پول بدهد؟!

گفت مثلا اگه پدر زنم تاجر فرش بود من الآن مجبور نبودم بیام بشم حراست! مینشستم خونه پولهای پدر زنم را خرج میکردم!

گفتم اولا که تاجر فرش دخترش را به شما نمیداد حتی اگر کور و کچل بودی دوما با این اخلاق و طرز فکر به نظرم همین حراست هم برای شما زیاد است! شما غرور نداری؟ بنشینی پولهای سالها زحمت مرد دیگری را خرج کنی چون لطف کردی و با دخترش ازدواج کردی؟!

هر دو نفرشان حسابی شوکه شدند. لابد بخاطر اینکه همیشه سعی کردم با آنها خوب و محترمانه برخورد کنم توقع نداشتند بهشان حرف تندی بزنم

اینها را اینجا نوشتم که فردا پسفردایی که از این اداره با یک پرونده ی قطور انداختنم بیرون و سر سیاه زمستان کاسه ی چه کنم دست گرفتم بدانید که چه شد داستان من با حراست!!

.

آخر هفته ی شلوغ ولی بسیار خوبی را گذراندیم

با یکی از معروف ترین سایتهای فروش اینترنتی درگیری شدید داشتیم که یک پست جداگانه را میطلبد

با این حال در نهایت همه چیز خوب تمام شد و ما به چیزهای مورد نیازمان رسیدیم

دوستان از خارج برگشته مان را دیدیم و یک وجهه ی متفاوت از مهمانی را تجربه کردیم

.

.

.



برچسب: نویسنده: یلدا اسدیان تاريخ: يکشنبه 14 آذر 1395 ساعت: 17:13

صفحه بندی