142. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
کلا بعضی روزها روز تو نیست!از صبح چندین بدبیاری و ضدحال میخوری!بعد ضربه ی محکمش اینجوریه که میای وبلاگتو باز میکنی و میبینی قالب وبلاگت پریدهبه هر دری میزنی و تمام سایتارو زیر و رو میکنی ولی پیداش نمیکنیتو میمونی و کلافگی و یه قالب زشت از پیش تعیین شدهتا شب چی پیش بیاد نمیدونم......
143. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
روزهای خوب و پر انرژی یکی بعد از دیگری می آیند و میروندنه اینکه این وسط بحثی حرفی حدیثی چیزی نداشته باشیم اما کمی بهتر از قبل کمی پخته تر و بالغ تر مشکلات را پشت سر میگذاریم.مدتی هست  که مدام از اطرافیان میشنویم که زوج خوبی هستیم و خیلی باحالیم و کنار ما بهشان خوش میگذردفقط ممکن است اگر بتوانید بروی...
144. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
گوشی موبایلم باز دارد بازی در می آورد. میدانم از غر زدنهایم سر موبایل خسته شده اید ولی خب در حال حاضر با این بی پولی ها خراب شدن گوشی دغدغه ی کمی نیستآنهم ما آدمهاییکه زندگیمان بدجور گره خورده به این هوشمندان بیهوش و سرد و مسخره!.انقدر اتفاقات زیادی افتاده که نمیدانم کدامشان را بنویسماز اینکه شنبه ش...
145. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
توی یکی از بالاترین سطوح نارضایتی از خودم هستمکارهایم به هم گره میخوردحوصله ی خانه مان را ندارمبا او مهربان نیستمپوستم بشدت خشک شده و شبیه کروکودیل شده ماحساس چاقی میکنماشتهایم را نمیتوانم کنترل کنماسترسم زیاد شده و باعث میشود جوش بزنم! زیاد غذا بخورم! همه ش خسته باشم!.ملت عاشق پاییزند و از آمدنش ذو...
146. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
یادم نمی آید حتی آن جوانی هایم کلاس ساعت 7.30 صبح را رفته باشم. یعنی تا آنجا که میشد زودتر از 9 نمیرفتم دانشگاه!حالا که دیگر زنی هستم درآستانه ی فصلی سرد!!! چه توقعی از من دارید؟!اما این ترم از شانس زیبایم یک روز وسط هفته باید راس 7.30 دانشگاه باشم و اتفاقا استادی دارم که خیلی خوش اخلاق است اما روی ...
147. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
روزهای خوبی سپری شد! مشخص است نه؟! وقتی که بد است و غمگینم و غر دارم پاشنه ی وبلاگ را از جا میکنم و هی مینویسم و مینویسم و مینویسم!بعد روزهایی که همه چیز خوب است و اینها تو بگو دستم به نوشتن یک خط برود نمیرود!اینهم از معضلات نق نقو بودن است دیگربایستی ببخشید!.خیلی وقت پیش یک خانمی فراخوان داد هرکسی ...
148. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
هم عکس پروفایل تلگرامش را دیده بودم هم اینستاگرامش را دنبال میکردم. من میدانستم پسرم چه شکلی است اما یک دلشوره ی غریبی داشتم!من اخلاق مرد زندگی م را خوب میشناسم. او خیلی منطقی و روشن فکر (واقعی) است. میدانستم درباره ی این دیدار به مشکلی برنخواهیم خورد اما یک دلشوره ی غریبی داشتم!پسرم گفته بود با دلب...
149. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
هفته ی پیش بالاخره حقوقمان را ریخته بودند و آخر وقت خوشحال و خندان آمدم پای خودپرداز تا برای مختصر خرید های خانه پول بگیرممتوجه مکالمات آقای حراست با نگهبان شدمیکی از تهوع آور ترین مکالماتی بود که میتوانستم تصورش را بکنممردک بی مایه میگفت حاضر بودم زنم یک چشم و یک دست و یک پا نداشت و ترشیده!!! بود ا...
150. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
دارم زیر فشار له میشوماین له شدن هم جورهای مختلفی خودش را نشان میدهدبهانه گیر میشومکمتر میخندمبیشتر توی خودم فرو میروم.هیچ وقت یادم نمی آید به حریم کسی وارد شده باشم. اگر کسی خودش من را راه داده باشد که خب با احتیاط رفته ام اگر هم نه من خودم را توی زندگی و روابط آدمها فرو نمیکنم! نه اینکه خیلی آدم د...
151. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
نشسته م به چیزهایی فکر میکنم که هیچوقت اتفاق نخواهند افتادبه رویاهایی که هرگز محقق نخواهند شدبعد از خودم و سن و سالم خجالت میکشم که هنوز پی رویاهایم هستمباید بپذیرم که آن چیزی که میخواستم و میخواهم دیگر هرگز اتفاق نخواهد افتاد...
152. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
امروز انقدر تلخم انقدر سیاهم که مطمئنم تریاک در مقابلم شهد و شکر استاز صبحنه اصلا از دیروزحالا دیروز که خوب بود، خوش گذشت... مجردانه برای خودم کلی گشتم، فرانک را دیدم، عطی را دیدم بعد از مدتها، ولی یک جاهایی آن وسط ها چرا انقدر قلبم درد میکرد؟ چرا انقدر فشرده میشدم؟امروز صبح دلم نمیخواست بیایم اداره...
153. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
آلبوم موسیقی گروه مورد علاقه م در روز دوم بعد از انتشار رسمی بدستم میرسد .من و او و یک دوست دیگرمان میشویم اولین ایرانی هایی که چنین شانسی داشته ایم!توی یک حراجی اینترنتی برایم PS4 میخرد!قرار است با مجموع 100سال سن و 200کیلو وزن بنشینیم و بازی کنیم!!باید از احساس خوشی و خوشبختی بمیرم.دلم کیکرز میخوا...
154. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
فرض کنید مدت طولانی با افرادی هم سفره شده ایدبه این صورت که بعضی مواقع صبحانه و ناهار را با هم میخورید. یکنفر مسئول خرید مواد اولیه است و یکنفر هر روز نان میخرددو نفر دیگر مسئول پخت و پز هستند و شما هم هربار با آنها همسفره شده اید ظرفهارا شسته اید و میز را جمع کرده ایددر نهایت انتهای هر ماه بر اساس ...
155. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
این روزها تمام تلاشم را میکنم زیر بار حرف زور نروم و با کمترین خسارت بحث های کاری را ختم کنمخیلی سخت است...حداقل برای من که عادت داشته م وقتی عصبانی میشوم در و دیوار را به هم بدوزم و با خشونت هرچه بادا باد طور چشم هایم را ببندم و دهانم را باز کنم!مثل امروز صبح که اصرار داشت رویه ی جدید برای کاری تعر...