166. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
در جواب اینکه گفت از رفتن فلانی خوشحالی یا نه گفتم حس خاصی ندارمگفت ولی به تو بد کرده بود من اون روزارو یادمهرفتم میز مدیر رو مرتب کنم دیدمشون اونجا سه تایی وایساده بودن داشتن پشتت بد میگفتن!گفتم منم خیلی اشتباها توی زندگیم و این اداره داشتمبایستی بخشید و رها کردتوام رها کن.راستش خودمم توقع همچین جو...
167. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
تقریبا یکسال پیش همین وقتها بود که فهمیدیم سر و کله ی یک گربه ی نارنجی بیشتر از قبل توی حیاط خانه ی مادری م پیدا میشود. خواهرم کم کم شروع کرد از اضافه ی غذایش یا استخوان مرغ ها برایش ببرد. اسمش را طبق معمول همه ی گربه ها گذاشت پیشول! پیشول خانم نارنجی با یک پیشبند سفید زیر گردنش و چشمهای درشت سبز رن...
168. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
عصبانی ماز دست خودم که هنوز بلد نیستم پولهای اندکم را مدیریت کنماز دست او که سر بزنگاه نداری و بیچارگی م لینکی میفرستد و من جوگیرترین را می اندازد به جان خودم و پس اندازم و وجدانم...از این اداره ی کوفتی و این قرارداد غیر منصفانه و حقوق کمماز اینکه هر کسی هرجایی دارد بیشتر از من  حقوق میگیرداز اینکه ...
169. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
خیلی دلم میخواهد بنویسماز اینکه بعد از اینهمه روز هنوز دوستانم برایم تولد میگیرنداز اینکه به راحتی سوپرایزم میکننداز اینکه پنجشنبه شب با چشمهای پُف کرده از گریه رفتیم شام اولین حقوق دوستمان را در یکی از بهترین رستورانها خوردیم و وای که چقدر خوش گذشتاز اینکه هر لحظه هر روز هر ثانیه بیشتر مطمئن میشوم ...
170. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
آمده م اداره ی جدیداز 4م بهمن ماه منتقل شده م.خوب است.نوساز است و تا اینجا به نظر می آید که تیم خوبی دور هم جمع شده اندراضی مهرچند با دلخوری از اداره ی قبلی آمدمهرچند برخلاف معمول و معهود جلسه ی تودیع و خداحافظی ای برگزار نشد و خیلی غریبانه آمدم اینجااما همین که از آنجا آمدم بیرون و دیگر لزومی ندارد...
171. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
با دلخوری آمدم اینجا اما روزها دارند خوب سپری میشوندکار هست زیاد هم هست ولی خوب استحواشی دارد ولی کمتر از آنجا!یکی دو تا دختر خانم جوان هستند که نمیدانم چرا اصلا ندیده و نشناخته از من خوششان نمی آید یا حداقل من اینطور برداشت میکنم!برایم مهم است؟! نه!!4سال توی قعر جهنم کار کردم!! اینجا هرچیزی باشد به...
172. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
اولین پروژه را دوشنبه تمام کردمبه موقعبا افتخار!!سه شنبه سرماخوردگی مختصری داشتم. فقط گلو و سرم درد میکرد.مرخصی گرفتم و ماندم که استراحت کنمدوش آب گرم گرفته بودم و خوابیدمخواب خیلی خوب و عجیبی دیدمانقدر خوب بود که با جزئیات به خاطر دارمشاز همان خواب چشم اندازم برای بعد از بازنشستگی (که خیلی هم دور ن...
160. - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 3:55
بحرانهای بزرگی را دارم از سر میگذرانماز آن بحرانهایی که نمیدانم چطور دوام می آورم؟ چطور هنوز نفسم بالا می آید؟دو هفته ی تمام سر درد داشتم و فشار خون بالادوهفته ی تمام لرزش دست راست داشتم و پرش پلک چپولی هنوز دارم ادامه میدهم.شاید خیلی از مردم دنیا نزدیک تولدشان خوشحال باشندشاید برایش روز شماری و لحظ...
161. - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 3:55
توی دلم یک پادگان سرباز دارند رخت میشورندحالم خوب بود و حسابی مصمم بودمتا خواهرک یک عکسی فرستاد و حسابی دلم را آشوب کردحالا من ماندم و دو دلی و سماجت و عشق و نفرت و کلی احساسات متناقض دیگر...
162. - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 3:55
حالم خیلی بد بودتمام مدت به خودم به خودش غر میزدمواقعا ظلم بودبا آنهمه ذوق و شوق برنامه بچینم و بعد...اصلا شما بگوبعد از 15سال درست یکهفته مانده به برنامه ی هیجان انگیز من بزند واشر سرسیلندر ماشینمان بسوزد انصافانه* است؟.هرکار میکردم دلم خوب نمیشددلم میخواست فریاد بزنمدلم میخواست یک چیزهایی را بشکنم...
163. - تاریخ: 1395/10/18 ساعت: 3:55
کائنات لعنتی هر کار کرد به من بفهماند نباید بروم گوش ندادم!بالاخره دیشب عده ای تروریست را فرستاد تا آنهمه آدم را شب سال نو به گلوله ببندند تا بالاخره از خر شیطان پیاده شوم و بگویم: تسلیم! باشد شماها راست میگویید! ناامن است! نمیروم!.دقیقا از کی عاشق خندیدنهایت شدم؟ اصلا فکر کنم از همان اول من عاشق خن...
157. - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 17:31
خیلی ساده یک نیم روزعالی برایم تبدیل به فاجعه شد. شبش تا صبح تمام خاطرات تلخ بچگی مثل لوله ی فاضلابی که گرفته باشد و پس بزند، ریخت توی سرمشب تا خود صبح زجه زدم... اشک ریختم و خودم را نفرین کردمچرا باید اینطور میشد؟ چرا باید بعد از اینهمه سال تمرین اینطور نابودم میکرد؟تمام شنبه م خراب شدهیچ چیزی نمیف...
158. - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 17:31
نشسته بودیم منتظر که غذایمان بیاید و داشتیم سیب زمینی سرخ کرده ها را غارت میکردیمیکباره برای اینکه با دایی زاده هایم ارتباط کلامی بگیرم گفتم: خیلی دوست دارم بدونم کی اولین بار به ذهنش رسید سیبزمینی رو سرخ کنه؟پسر دایی 11ساله ی نیم وجبی م گفت: خب گوگل کن!انقدر این جمله را خونسرد و بیتفاوت گفت که نطقم...
159. - تاریخ: 1395/9/23 ساعت: 17:31
دیروز دوست فیلمبردارم گفت که برویم فیلم مستندی را ببینیم. ساعت و محل اکرانش خیلی برایم مطلوب بود پس هماهنگ کردم و گفتم که می آیممتاسفانه ترافیک خیلی بیشتر از تصور من بود و با تاخیری 15دقیقه ای رسیدم.دعوتنامه نداشتم و برای ورود به اکران خصوصی این فیلم نیاز داشتم چیزی ارائه بدهم. تنها چیزی که در چنته ...
156. - تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 18:35
به خیال خودم آش پخته بودممزه نکرده بودمش. نه موقع پخت نه وقت گذاشتن توی یخچالفردایش که هردومان بردیم سر کار و خوردیمش او مسیج داد و تشکر کرد که خیلی خوشمزه بودهخودم حتی نتوانستم بخورمشدلم برای مظلومیتش سوخت. برای اینهمه مهربانی ش که دلم را نشکست بگوبید آشی که پختی قابل خوردن نبودچقدر میتواند مهربان ...
137. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
تا پسفردا که کادویش را بدهم و یکی از باحالترین دخترهای زندگی م را سوپرایز کنم حتما سکته میکنماز تصور اینکه چقدر خوشش خواهد آمد یا اینکه جیغ میکشد یا مثلا گریه میکند دلم آشوب استدارم حسابی ذوق میکنم!.از بزرگترین لذتهای زندگیم همین غافلگیر کردن دیگران استشبها قبل خواب فکر میکنم که مثلا فلانی چه چیزهای...
138. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
مهمانی را رفتیم. خیلی خوش گذشت.به وضوح این اواخر کیفیت زندگی م بالا رفته است. کیفیت روابط، خوشی هایم و تفریحاتماین وسط یکی دو مورد ناراحت کننده هم پیش بیاید اهمیتی ندارد ها؟!.او معمولا ریش دارد. آن اوایل بخاطر من ریش گذاشت و کم کم خودش انقدر خوشش آمد که تا مجبورش نکنم ریش هایش را اصلاح نمیکند.هربار ...
139. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
تا دیروز هم ته دلم میدانستم که او یک معجزه است!معجزه ای در پوست یک انساناما با کار دیروزش دیگر شکی ندارم که هیچ کس به اندازه ی او خوب نیست44هزار فایل کَش تلگرامش را منتقل کرد به کامپیوتر و در آن دو ساعتی که من توی باشگاه حرص و ناراحتی م را سر عضلاتم خالی میکردم پیدایش کرد!وقتی از در باشگاه آمدم بیرو...
140. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
بعد از دیدن این فیلم تا مدت زیادی نطقم کور خواهد بودچیزی برای نوشتن نیستوقتی هزار سوال بی جواب دارم و هزار اگر و اما...
141. - تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 17:13
اگر بخواهم صادقانه یکی از محاسن رابطه های نوپا و تازه شکل گرفته را نام ببرم آن تلاش طرفین برای زود تمام کردن دوران قهر استیعنی به محض ایجاد مشکلی که با حرف و بحث و حتی دعوا ختم به خیر نشود و کار به سکوت و عدم تماس و ارتباط بکشد یکی از طرفین پا پیش میگذارد و به هر نحوی سکوت را میشکند و خب معمولا طرف ...