190. - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:17
ن : عاصی ت : چهارشنبه 1 شهریور 1396 ز : 09:18 خرابکاری کردم؟ نمیدونم! حقیقتش اینه،دیگه رها کردم قضیه رو، میدونم که آینده نداره، ازش ناامید شدم، میدونم اشتباه بوده، فقط داره هر روز بهم عذاب وجدان میده،عذاب وجدان تموم شدن عمرم... . خودخواهی بود یا فداکاری؟ نمیدونم! . درست کار نمیکنم، اوضاع شرکت خوب نی...
182. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
ن : عاصی ت : سهشنبه 3 مرداد 1396 ز : 09:09 دو ماه و بیست روز است که نیامده م اینجا، که ننوشته م، نه اینکه دلم تنگ نشده باشد که شد، نه اینکه هوس نوشتن دیوانه م نکرده باشد که کرد، کارهایم خیلی زیاد بود و اینترنتمان را هم قطع کرده اند، یعنی دیگر همان 80مگابایت از ظهر تا عصر را هم دیگر نداریم... . همه چ...
183 - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
ن : عاصی ت : چهارشنبه 4 مرداد 1396 ز : 11:40 فایل اکسل درست کردهم. نشستهم مخارج را نوشتهم، خرج هر ماه را، کرایه ی خانه، شارژ ساختمان، قبض ها، خورد و خوراک و رفت و آمد، نهایتا چیزی حدود 30هزار تومان از حقوقم باقی ماند! . وحشتناک است! اما استقلال هم درد دارد، مثل بزرگ شدن، مثل بلوغ، مثل درد اولین پر.ی...
184. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
سگ سیاه برگشته......
185. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
ن : عاصی ت : چهارشنبه 11 مرداد 1396 ز : 13:33 مسخره است، تقریبا این رویا را فراموش کرده بودم. به خودم قبولاندم که نمیشود، که دیگر دیر شده، که بهارما گذشته شاید... یکباره بابا بیاید بگوید این روزنامه را ببین و افروز توی روزنانه باشد، که آشنایی ماشینش را به قیمت خوب پیشنهاد کند، که دوباره دلشوره بگیرم...
186. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
ن : عاصی ت : دوشنبه 16 مرداد 1396 ز : 11:16 گاهی دلم میخواهد زمان به عقب برگرده، خیلی عقب، گاهی دلم میخواهد بره جلو! مثلا ده سال. آره آره میدونم همه از این فکرها میکنن،میدونم یه خیال خام و پوچه، ولی خب گاهی از این وضعی که توش هستم خسته میشم. فکر میکنم آخرش چی؟ بعدا چی میشه؟ از آینده میترسم؟ آره! از ...
187. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
دارم تموم میشم زیر فشار اینهمه غصه... . . . 
188. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
ن : عاصی ت : دوشنبه 23 مرداد 1396 ز : 08:25 توی یکسال گذشته سه بار محل کارم عوض شده. دوبارش خیلی خوشحالم کرد این سومی کمرمو شکست، رئیسی که خیلی دوسش دارم، با هم خیلی خوبیم، همیشه حمایتم کرده، همیشه تلاشمو کردم بهترین کارمندش باشم یهو جنی شد جفت پاشو کرد تو کفش شیطون و الا و بلا باس بری شعبه ی فلان! ...
189. - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:09
تمام صفحات سرچ گوگلم شده : رفتن، مهاجرت، ویزا... . . . 
177. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:46
سال نو مبارک با خیلی تاخیر!.امسال بهترین عید من بود. مسافرت و ایرانگردی کوچکمان و شرکت در مراسم عروسی دوستی نازنین. شیمای عزیزم که همین وبلاگ نوشتن ها ما را به هم پیوند داد و من سعادتش را داشتم در یکی از مهمترین شبهای زندگی ش هزار کیلومتر دورتر از خا
178. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:46
گوشی را نگاه کردم و دیدم تماس از دست رفته دارماز مژدهدلم شور می افتدزنگ میزنمجواب نمیدهدمی افتم توی جوب!دست و پای چپم به لبه ی جوب میخورد و حسابی دردم می آیداما فکرم آنجاست که چرا مژده جوابم را نداده؟با همان حال مینشینم پشت فرمان و برمیگردم خانهامروز
179. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:46
پنجشنبه برایم درس بزرگی داشتامیدوارم دردش حالا حالاها خوب نشود تا شاید دیرتر یادم برودیادم بماند که اول خودمدوم خودمسوم هم اتفاقا خودم!.موهایم را دوباره زدماینبار کوتاهتر از هربار و همیشهشبیه پسر بچه ها شده ام!خودم راضیم! او هم در ظاهر پسندیده....یکم
180. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:46
سه ساعت است این صفحه ی یادداشت جدید باز استسه ساعت لعنتی و هی گاه و بیگاه میان کارهایم آمده م بنویسماما چی؟چطور؟حالم گرفته است چون آرزوها همیشه وقتی بعد از کلی تلاش در یک قدمی شان ایستاده م دود میشوند میروند هواچون دست روزگار برای ضدحال زدن همیشه کار
181. - تاریخ: 1396/3/1 ساعت: 21:46
مانده بودیم در زیر زمین خانه ای که خیلی ترسناک بود مادرم همراهم بود و گیر افتاده بودیم. یکی از دوستهای قدیمی اینستاگرامیم آمد مارا نجات داد و از یک سوراخ ترسناکی ردمان کرد تا رسیدیم توی باغ اناری و پشت باغ اناری امامزاده یا مسجدی بود که صدای بلند اذا
176. - تاریخ: 1395/12/27 ساعت: 10:11
یکی از پیمانکارهایی که سال 89 با او کار میکردم را امروز اتفاقی توی اداره دیدمبی هیچ کم و کاستی گفت: پیر شدی خانم مهندس!قبل تر از این مکالمه عکس های دور همی دیشب را توی گروه دست به دست میکردن و هر عکسی را میدیدم بیشتر غمگین میشدمحالا در آستانه ی سال جدید یک چاق افسرده ی بداخلاقم و بس!...
174. - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 23:28
امروز دقیقا 941روز گذشته!.مانده م بین کلی حس خوب و بدبین اینکه چرا دلم میخواهد کاری را بکنم و چرا انقدر اهمیت میدهم که دیگران نظرشان چیست؟!بین اینکه از طرفی همه حواسشان به من است و برایم نگران میشوند و اینکه این نگرانی شدت میگیرد و جایش را میدهد به دخالت های بیجابه اینکه چند وقتی است حس میکنم همه می
175. - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 23:28
چهار کار مهم دارم که باید انجامشان بدهم! یعنی انجام دادنشان برایم مهم است نه اینکه حالا حیات و مماتم در گرو آنها باشدها! حالا این 4کار که دوست دارم انجامشان بدهم روی هم چیزی حدود 2.5 میلیون تومان خرج دارند!و اگر همین الآن یک کیسه ی پول حاوی 2.5 میلیون تومان وجه رایج مملکت از آسمان روی سرم بیفتد
173. - تاریخ: 1395/12/14 ساعت: 1:43
انقدر روزها زود میگذرند که متوجهشان نمیشوم... اینکه کی جمعه شد و کی دوباره شنبه...کار زیاد هست... این چند روز یکی دوتا حاشیه ی ریز هم داشتیم که بالاخره چاشنی کار است اما خب گذشت و میگذرد و اصلا با همین بالا و پایین ها است که زندگی شکل میگیرد..در یک قدمی خرید عروسک ایستاده م. یک امضا فاصله دارم با آن...
164. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
تولد هم آمد و تمام شد و رفتهیچ کدام از کارهایی که دوست داشتم انجامشان بدهم انجام نشد!ولی بد هم نبود... معمولی! مثل همیشه!...
165. - تاریخ: 1395/11/25 ساعت: 5:13
سال91 که قرار شد به این واحد از اداره بیایم خیلی خوشحال بودم. چشمهایم برق میزد. فکر میکردم که این واحد تافته ی جدا بافته ای است که بناست خیلی بهتر از قبلی ها باشد. تقریبا از بدو ورود مشکلات بسیاری یکی یکی پیش آمد و وقتی خواستم از اینجا بروم خیلی دیر شده بود. آنها با درخواستم موافقت نکردند و تمام این...